LASTLOVE free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
سلام!!!
این میتونه آخرین سلام
باشه...
بی مقدمه!
همیشه قرار نیست آدم به خاطر
غم و غصه هاش به وب و بلاگ نویسی رو بیاره؛ بعضی ها از سر دلخوشی میان..همه توو
صنف ما...و 3سالی که وب نویسی میکردم کمتر اینجور آدمی رو دیدم!!
من توو این سه سال خیلی از
چیزا رو یاد گرفتم..خیلی چیزارو بدست آوردم..
مثه بودن و رسیدن به عزیزی که
تک تک دقایقم رو مدیونشم...کسی که به خاطرش نوشتم . حالا که پیشمه، کنارمه،دیگه
هیچ غم و غصه ای ندارم..میخوام فقط خوشحال باشیم..پس من باهاش میرم توو یه جای
دورو توو این دنیای شیشه ای و مینویسم باهاش..جاییکه فقط من باشم و اون و بس!
شاید یه روزی اینجا هم اومدم اما اون روز با بهترینم میام که فقط بنویسم ممنونم
ازش!
این آخرین شعری که توو وب
میزارم..موضوش مربوط به غمه...غمی که دیگه نیست!!!
از هیچ کدوم از دوستام هم نمی
خوام خداحافظی کنم!!!( به دلایلی!!!!)
بهترین آرزوی شما واسه
من...اینکه ما خوشبخت بشیم!!
بهترین آرزوی منم واسه شما
رسیدن به خوشبختی می تونه باشه!
پس یادتون نره که دعا کنین واسه ما!
تقدیم به شما و....
بهترین و تنها کس من ...
گریه کن جداییا مارو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن حالا حالاها ازهم باید جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثه تو گریه میکنم
به خدای آسمونامون گلایه میکنم
گریه کن واسه شبهایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه توو تقویمامون اون روزا نیستن زیاد
گریه کن قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
تویه بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن آیینه شه باز اون چشای روشنت
واسه بودن لازمه فدای گریه کردنت

سلام به همه
بهتر سریع برم سر اصل مطلب چون میدونم هموتون الان عزا گرفتین و می گین: بابا باز این اومد که((در ضمن نظرهاتونو توو پست قبلی بدین))
حالا بی خیال ...نمی دونم چطوری شروع کنم اما خوب از اول می گم
همونطور که می دونین من اهل آذربایجان هستم...مهم نیست کجام مهم اینکه جایی بزرگ شدم که مردمش اکثریت مردم ایران و تشکیل میدن اما متاسفانه این مملکت حتی به قانون اساسی خودشون هم پای یند نیست میدونین چرا؟
چون طبق قانون اساسی (ماده 57) هر کسی و هر قومی میتونه به زبون خودش..به فرهنگ خودش و به دین خودش پای بند باشه و حتی تحصیل هم کنه اما میدونین این قانون زیر پا گذاشته می شه....حالا من کار ندارم چرا اما و اصلا مو ضوع مورد بحثم اون نیست ...این پست و من در جواب اون آفایونی نوشتم که می خوان آذربایجانی ها رو که براشون خطر آفرین هستن و موقعیتشون و به خطر می ندازن و چون هرگز تن به ذلت نمی دن و نمی تونن از اعتقاد و فرهنگشون بگزرن می نویسم:
آقایی که اومدی هر چی از دهنت دراومده می گی اصلا تاریخ مارو می دونی....تویی که می گی من آریا هستم اصلا می دونی که من کیم؟ تویی که می گی من زبان دارم اصلا می دونی زبان یعنی چی؟ اصلا میدونی قدمت و فرهنگ یعنی جی؟نه نمی دونی
شما می خواین از طریق فرهنگ ما رو از بین بیرین و منم به وسیله ی همین فرهنگ جوابت رو میدم
من افتخار می کنم که آریا نیستم چون من خودم یه میلیت دارم اونم با قدمت 700 سال قبل از میلاد آره اون منم؛؛ منم که اصل و نسبم مانا هست اصل و نسبی که پیش از شما وارد این خاک شده...اصل و نسبی که حتی شما هم از داشتنش خیر بردین چرا؟
چون وقتی اومد شما هیجی نداشتین....خوده اصفهانتون یه خرابه بیش نبود تا اینکه صفویه آباد کرد....می گین تخت جمشید داریم خوب ما هم میگیم تخت سلیمانی داریم که 10 سال پیش جزو آثار تاریخی و به یاد ماندنی جهان ثبت شد حالا کار ندارم که تخت جمشیدت هم تازه 4ساله که از طرف سازمان ملل تایید شده که اونم باز ماله خودت نیست و ماله شیرازی هاست و همین طور جنوبی های گل....
می گی ارگ بم داری؟ منم می گم ارگ تبریز دارم که شاید وسعتش به اندازه ی ارگ بم نباشه اما شکی توش نیست که قدمتش بسیار بیشتره
می گی شاعر داریم؟ حافظ داریم؟ منم می گم آره ما هم مولوی داریم ؛ما هم نطامی گنجوی داریم؛ما هم شهریار داریم؛ما هم ایرج میرزا داریم، ما هم آراز داریم. منم می گم ما پیشوری داریم و بابک
عزیز مدرسه ی ناصری خلخال دومین مدرسه در آذربایجان قدیم بوده ((یعنی آذربایجان؛اردبیل؛همدان؛زنجان؛قزوین و..)) و اون موقع که ماها اونجا درس می خودیم شما تنها یه مدرسه داشتین اونم ابتدایی((سال 1285 تاسیس شده))
که بازم کار ندارم شاعراتون هم تولدشون کجا بوده و فقط مرگش نصیب تو شده.....
می گی زبان داریم
عزیز شما زبان نداری شما لحجه ی 32 زبان عربی رو داری حرف می زنی این پایپنی ها رو بخون بعدا ببین کی زبان داره
پارسي را به عنوان 32 مين گويش عربي پاس بداريم. تركي را به عنوان سومين زبان قانونمند و توانمند دنيا ترك بكنيم!!
……………………………..
پارسي را با 60 ميليون متكلم پاس بداريم. تركي را با 760 ميليون متكلم ترك بكنيم!!
…………………………………
پارسي را با 2500 سال قدمت دروغين پاس بداريم. تركي را با 7200 سال قدمت ترك بكنيم!!
…………………………………..
پارسي را با 400 واژه اصيل پاس بداريم. تركي را با 100000 واژه اصيل ترك بكنيم!!
…………………………………
پارسي را با 60 تا 70 فعل اصلي پاس بداريم. تركي را با 3500 فعل اصلي ترك بكنيم!!
………………………………….
پارسي را با 7 درصد كلماتش ريشه دارند پاس بداريم. تركي را كه 100 درصد كاماتش ريشه دارند ترك بكنيم!!
…………………………………..
پارسي را به عنوان زبان اقليت مردم ايران پاس بداريم. تركي را به عنوان زبان اكثريت مردم ايران ترك بكنيم!!!!!!!!
………………………………….
پارسي را با 6 آوا پاس بداريم. تركي را با 9 آوا كاملترين آواي خلقت ترك بكنيم!!
……………………………….
پارسي را به عنوان زبان محلي پاس بداريم. تركي را به عنوان زبان بين المللي ترك بكنيم!!
…………………………
پارسي را به عنوان گلچيني از زبانهاي ديگر پاس بداريم. تركي را به عنوان شاهكار زبان و ادبيات بشري ترك بكنيم!!
………………………………….
پارسي را بخاطر عدم كارايي كامپيوتري پاس بداريم. تركي را به عنوان استاندارد پايه فنوتيكي ويندوز ترك بكنيم!!
.
…………………………………….
پارسي را به عنوان زبان شعر پاس بداريم. تركي را به عنوان زبان استاندارد ارسال ديتاي رادارهاي جهان ترك بكنيم
دیدن ترکی و آذربایجانی یعنی چی؟
توو این پست قصد توهین نداشتم چون به نظر من ارزش بحت ندارین سر دبیر و مسئول روزنامه ی ایران و اون هایی که با حرف های ایشون موافقین
من اینو می گم هر جا باشم....هر جا هستم باز هم به آذری بودن خودم افتخار می کنم
می دونین توو این ایران اصلا فارس تیست جنوبی های گل ((مثل آبجی طاهره)) که خوب واسه خدشون یه پا یل هستن و دین و فرهنگ خود دارن
این ور مشهدی ها(( مثل آبجی مهسا که دیگه سر نمی زنه)) که خدا وکیلی یه زبان دیگه حرف می زنن
اون ورش هم که گیلانی ها و مازندرانی ها((مثل آبجی سافی و مانیا)) که دیگه نمیگم چون میدونین که زبان و فرهنگشون کلا فرق می کنه
پس تو...تو ای کسی که این مردم و مورد تمسخر قرار می دی...حالا به نظرت نباید ماها به تو بخندیم؟
تو چی داری...تو همه چیت از ماهاست((منظور کل جنوب و غرب و شمال و شرق)) حالا می خوای ما رو از فرهنگمون جدا کنی؟
شما حتی سالگرد مراسم بزرگداشت مدرسه ی ناصری رو هم توو خلخال تحریم کردین چون همه آ ذری حرف زدن و جلسه هم آذری برگزار شد و همه به قول خدتون نشان مسحیت داشتن(( یعنی کراوات زده بودن))
حالا دیدی که نمی تونی آذری هارو بترسونی یا از بین ببری
می دونی تقصیر تو هم نیست تقصیر ما قوم هاست که اینقدر ساده داریم تن میدیم به زبان و فرهنگ ((که حالا داری یا نه کاری ندارم)) شما ....
بازم می گم...واسه من هیجی توو این دنیا مهم نیست میدونی چرا چون از همه چیم زدم اومدم تبریز تحسن ... عکس هایی از تظاهرات
می خوای بگم چرا توو دانشگاه قبول شدم و راهم ندادی..؟ می خوای بگم موقع استخدام چرا توو مصاحبه افتادم؟
می خوای بگم چرا 2 سال توو زندون بودم؟می خوای بگم چرا پرونده هایی که 5سال پیش از اون تبرعه شدم((شدیم)) بازم راه افتاده.....؟
چون ملیتم و دوست دارم و به احدی نمی فروشم
یادت نره
نغمه ی آزادی از اینجا بلند آوازه شد.....با صدای نعره ی سردار ما ستارخان
دوستان من باز هم میگم توهیت نیوده به فارس ها....این جوابیه بود که فقط به خاطر طاهره آبجی یه کم تند روی نکردم
می دونین من توواین دنیا هیجی ندارم...عشقم مرد...زندگیم داغون شد....همه چیم ازدست رفت...تنها مودنم...اما با همه ی این سختی ها واسه وطنم که آذربایجان باشه همه کار می کنم حتی اگه این آخرین پست من و آخرین دیدار من باشه...شادی چند ماه دیگه شنیدن صاحب این بلاگ دیگه نیست...چون واسه دفاع از هویتش..
نمی دونم چی بگم اما...
آذربایجان سن سن بینم....ملیتیم شان شهرتیم...
من خوب می دانم که خواهم مرد و اگر به سخنانم توجه نکنی مرگ من آنقدر مسلم است به یقیین می دانم در قدم های تو جان خواهم داد اما از پرستیدن تو ای زیبای من پشیمان نخواهم شد.
من می توانم خودم را در اطاق نیستی ببینم و حیات و مراد و افتخار ، بدرودم گویند تا در ان دم همه ی عالم ببینندکه چهره ی زیبای تو بر صفحه ی گشوده ی دل من نقش بسته است.
این نقش نشان مقدسی هست که من نگاهش می دارم تا در بحران وحشتناکی که وفای من مرا به آن تهدید می کند مصونم دارد. وفایی که از جفای تو هم نیرو می گیرد
بدا به حال آن که در شب ظلمانی و بر دریایی ناشناخته و خطر ناکی کشتی براند! دریایی که بر فراز آن ستاره ای نباشد و ساحل نجاتی هم به چشم نخورد...!

من ناخدای عشقم که به سفر می روم
و بر دریای عمیق کشتی می رانم
امید ندارم که در جهان به بندری برسم
و هرگز بتوانم در جایی لنگر بیندازم....
سلام ...سلام...هر چقدر دلتون خواست سلام
چی؟ واسه چی اومدم؟ خوب نزنین می گم دهه...آره قرار بود برم یعنی الان هم اومدم ولی وقت به خاطر محبت های عزیزانی هست که میان و سر می زنن
بیشترتون می دونین واسه چی می خواستم برم و یه کمی هم حق بهم می دین اما اون دسته از دادا ها وآبجی ها که نمیدونن از اون هایی که می دونن بپرسن![]()
و اینو هم بدونین اگه باز رفتم به خاطر یه کسی هست که باعث میشه دوباره هوای رفتن به سرم بزنه خودش می دونه کیه..
بازم می گم ممنون از محبت هاتون
دوستت تون دارم![]()
سلام به آبجی های گل و داداشی های جیگرم![]()
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خانواده خوبن؟ عشقاتون یا BF/GFتون چطور؟...((دهه...فضولی بسه
..!!!))
تعجب کردین؟! آره میدونم که گفته بودم توو وب حرف های دلم رو نمی نویسم اما چه کنیم این روزگار آدم و مجبور می کنه..باید بیام یه جای حرف هامو بزنم یا نه اما خوب کمتر از این کارا می کنم چون زیاد بلد نیستم حرف دلمو اونطوری که هست بگم واسه همین الان این وبم ماتم کده است. ![]()
قبل از هرچیز باید بگم که پست قبلی که خیلی ها در بارش سوال می کردن که کی نوشته؛باید عرض کنم مطلب اولیه واسه خودمه؛ اما دومی رو در یه کتابی خودنم..((حال می کنین احساساته نداشتم رو!
)
بگذریم...
اومدم دو تا خبر خوب و چند تا خبر بعد بدم
کدوم می خواین اول بخونین؟ بهتر اول خوشحالتون کنم بعدا....
اولی اینکه....
اینکه بالاخره آبجی طاهره ام بعده یه مدت کوتاهی دوباره برگشته..((هورااااااااااا)) راستی حتما برین به وبلاگش چون واقعا باحاله مثل خودش...(در ضمن یه معذرت خواهی بهت بدهکارم آبجی
)
راستی تا یادم رفته به اونی که آبجی گلم رو اذیت کرده بگم که :حیف این آبجی جون ما که باید تو رو با اون رفتارای غیر عادی تحمل کنه...بابا آخه بشری تو
دومی: میدونم همتون خوشحال می شین شاید دیر باشه اما خوب گفتنش ضرر نداره
جیگرک من دوباره اومده...آره داداشی سیاوش ام رو می گم که باز برگشت اما به قول خودش برای مدت کوتاهی تا شاید از اون استادش نمره بگبره....می دونین که استادا به پروفسورهایی((مثل داداشی ما![]()
!!)) نمره اینا نمیدن و حسودیشون میشه..
!!!!!
و اما خبر های بعد ((اما شاید بعضی ها رو خوشحال کنه))
شاید این آخرین مطلب من توو این وب باشه..شاید دیگه نیام...شاید....![]()
خیلی از شماها که با من می چتین ، دلیلش رو می دونین ...فقط اینو بگم که خیلی سخته عشقت به توتهمت بزنه...![]()
![]()
ممنون از نصیحت هاتون (مخصوصا آبجی طاهره که گفت: خیلی ننری!!)
اما هنوز تصمیم رو نگرفتم . آخه خیلی سخته که بخوای از اونهایی که بیشتر وقتت رو با هاشون گذروندی بگذری....
هنوز تصمیم نگرفتم اما گفتم که نگین چرا یه هو غیبش زد!
اگه قرار بر خدا حافظی باشه حتما بهتون می گم...
و اما .....
اینکه جوابه طاهره جون( که ممکن این دخملا به خاطرش شهیدم کنن !!!!)
گفته بودی که ما دخترا چه مونه....هیچی فقط اینکه :
1.فقط خالقتون از منطقتون سر در مياره!
2.فقط خودتون زبون خودتون رو مي فهمین!
3.اگه يه كسي پا بندتون بشه بايد هرچي پول داره براتون لوازم جانبي بخره!
4.اگه يكم صبر مي كرديم يكي بهتر گيرمون مي اومد!
خدائيش اگه دروغ ميگم بگو دروغ ميگي!![]()
جنبه داشته باشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی خوام رسم وب رو بهم بزنم پس این دو تا شعر و متن ادبی هم تقدیم به شماها که خیلی دوستون دارم....
از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سکوت سپيد کاغذها
پنجه هايم جرقه مي کارد
آري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
بس که امشب لبريزم ز تومي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
بس که لبريزم از تو ميخواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبک سايه تو آويزم
بعد ازآن ديوانه گي ها اي دريغ
باورم نايد که عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من کانچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر به چشمت چيستم ؟
ليک در آيينه مي بينم که واي
سايه اي هم زان چه بودم نيستم
ميروم اما نمي پرسم ز خويش
ره کجا ...؟ منزل کجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه ميبخشم ولي خود غافلم
کاين دل ديوانه را معبود کيست
آه ...آري اين منم ...اما چه سود
او که در من بود ديگر نيست.. نيست
ميخروشم زير لب ديوانه وار او
کاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چو بر آنجا گذرت مي افتاد
به سرا پاي تو لب مي سودم
کاش چون پرتو خورشيد بهار
سحر از پنجره مي تابيدم
از پس پرده لرزان حرير
رنگ چشمان تو را مي ديدم
کاش چون آينه روشن مي شد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم مي لغزيد
گرمي دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي کرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ولوله بر پا ميکرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت ، چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها ؟ که یک دم نخواهند آسوده ام؟

گفتم تو شيرين مني
گفتم خرابت ميشوم
گفتم ندادي دل به من
گفتم ز كويت ميروم
گفتم فراموشم نكن
گفتم خاموشم سالها
گفتم كه بربادم مده
خیلی دوستت تون دارم..!!!

اگر روزی می خواستید مرا در تابوت بگذارید،در تابوتی بگذارید سیاه،حتی سیاه تر از دنیایی که داشتم،در آن را باز گذارید تا همه بدانند که چشم به راه مانده ام، سه گل یاس سفید بر روی تابوتم بگذارید تا همه بتوانند مرا با بوی خوش آن پیدا کنند و تکه یخی را به شکل صلیب در بیا ورید تا همه بدانند که من برای معشوقه ام گریه کرده ام، و چیزی بر روی تابوتم ننویسید تا هیچ کس اثری از من نداند؛اگر جسمم سنگین بود بدانید: سنگینی آرزوهایم است نه سنگینی جسمم،آرزوهایی که با معشوقه ام داشتم و آرزوهایی که با خود به گور بردم.....

نیست اش…نمی دانم کجاست...چه می کند؟...ولی می دانم که ندارم اش
هرگز نخواسته ام که تو را با چشمانت به یاد بیاورم…نمی خواستم که تو را در گم ترین آرزوهایم به یاد ببینم…نمی خواستم بی حضور تو به دیوارها بگویم هنوزهم دوستت دارم…می دانی چرا؟ چون در گیرودار پریشانی ها تو را نداشتم…چون در گیرودار من هیچ دل تو خوش..تو را نداشتم.
ای عشق!دیگر دلی می ماند که در روح من بتپد تا با دیگران ازروح زندگی اش بگوید؟ …بگوید که هنوز زنده است.
نفس اگر نفس توست…بگذار آن عاشقان بدانند که دل،دل من دیگر دل نیست…دیگر دل نمی شود…نه! این دل برای ما دل نمی شود…

بازآ و در آینه ی جان جلوه گری کن
ما را ز غم هستیِ بیهوده بری کن
وین تیره شبِ حسرت و نومیدی ما را
از تابش خورشید رخ خود سپری کن
ای ماه فلک این ره بی فایده بگذار
رو قافله ی ماه مرا راهبری کن
از وصل خود ای گل ثمری بخش به عمرم
و آسوده ام از سرزنش بی ثمری کن
تا ملک نظر بر تو مسلم شود ای دل
کسب نظر از مکتب صاحب نظری کن
ای عشق چو از هر خبری با خبری تو
ما را ز کرم مرد ره بی خبری کن
ور عقل کند سرکشی و داعیه داری
زودش ادب از سیلی شوریده سری کن
با اهل هنر چیرگی بی هنران بین
وین سیر عجب در هنر بی هنری کن!
چون عرصه ی تنگ ندهد رخصت پرواز
رو آرزوی نعمت بی بال و پری کن
رعدی ز در عشق مرو بر در دیگر
هشدار و حذر از خطر دربدری کن

عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.

زندگي سه چيز است اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند روميان باستان عقيده داشتند كه « رگ عشق» كه مستقيم به قلب وصل مي شد، در زير انگشت چهار دست چپ قرار دارد ، براي همين حلقه را در اين انگشت مي كنند انيشتين ميگه عشق مثل ساعت شني ميمونه ، همزمان كه قلبتو پر مي كنه ، مغزتو خالي مي كنه وقتي گريه مي کنم تو را در اشکهايم ميبينم پس اشکهايم را پاک مي کنم که کسي تو را نبيند

عید و امسال، عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم،من بی قرارم
عید و امسال، تنهای تنهام
به جای عیدی عزیزم،من تو رو می خوام
از وقتی رفتی،غمگین ِ خونه
گریم می گیره، با هر بهونه
رفتی و موندم، با این همه درد
هرگز نمیشه،فراموشت کرد
عید و امسال، عیدی ندارم
گذاشتی رفتی عزیزم،من بی قرارم
عید و امسال، تنهای تنهام
به جای عیدی عزیزم،من تو رو می خوام
اگرچه نیستی،یاد تو اینجاست
عشقت تویه، قلب ماهاست
هرجا که هستی، خدا به همرات
دعای خیر، پشت و پنات
هر جا که رفتی، خدا به همرات
هر جا که هستی، خدا به همرات
هر جا که رفتی، خدا به همرات
هر جا که هستی، خدا به همرات

زيبايي دنيا را تنها آن لحظه که به چشمان تو نگريستم دريافتم و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم بدون انديشه تو سپري نشد اگر عمر من تنها يک شب باشد آرزو دارم همان يک شب را با تو بگذرانم چرا که محبوب من اين دنيا زماني زيباست که در کنار تو باشم عشق من تمنّاي زندگي با تو را در دل دارم و دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم من دلبسته عشق تو شدم و ديدي که به عشقت پاسخ دادم تو اجازه دادي که عشقت را در دلم احساس کنم پس با قلبم تو را صدا ميزنم

انتظار واژه ي غريبي است واژه اي که روزها يا شايد ماههاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوع ديگري است بر انتظار فرداهاي من ... خواهم ماند تنها در انتظار تو تنها ميگويم هميشه در قلب مني مي دانم که باز خواهي گشت ... مي دانم
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است.
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
درضمیرت اگراین گل ندمیده ست هنوز.
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب وخورشید ونسیمش را ازمایه ی جان.
خرج می باید کرد.
رنج می باید برد.
دوست می باید داشت.

جاده را از سر مي گذرانم ، دستم را در دست باران مي گذارم تا خيس شود . ذهنم ايست مي كند وقلبم تا مي خورد، نامه اي مي شود به نگاه تودستي براي تولد چتر به سويت دراز مي شود. آماده شعر كه مي شوم جوهر فكرم تمام ميشود ومن مي مانم و واژه ها .
سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم می خواست که من عاشق نباشم
ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای
دل دیونه رو سوزونده ای وای
مثل پروانه ها دورت می گردم
هنوز ام عاشق ام دنیای دردم

کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش می شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد
..........................
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر
شهریار نیست